دلتنگ بابا !!

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خيال
خواب از سرم به نغمه مرغي پريده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
روياي عمر رفته مرا پيش ديده بود
در عالم خيال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خميده بود
موي سياه او شده بود اندکي سپيد
گفتي سپيده از افق شب دميده بود
از خود برون شدم به تماشاي روي او
کي لذت وصال بدين حد رسيده بود
دستي کشيد بر سر و رويم به لطف و مهر
يکسال ميگذشت پسر را نديده بود
ياد آمدم که در دل شبها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشيده بود
چون محو شد خيال پدر از نظر مرا
اشکي به روي گونه زردم چکيده بود

گفتم كه دوستت دارم!!!!

گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري
گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري
سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته 
گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد 
گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم
گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد
و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد
گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست

گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم
گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست
گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست 
گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزي نگفتي و سكوت كردي


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي