كاش زندگی یك دهه محرم بود!
كاش زندگی یك دهه محرم بود، همه چه آدم های خوبی می شویم، یك رنگ می شویم؛سیاه می پوشیم،هم جهت می شویم؛ سینه می زنیم، صدایمان یكی می شود؛ حسین حسین می گوییم،انگاریك توبه ده روزه موقت، جلوی دست و زبان و خشم وخودخواهی مان را می گیرد. اعمالمان را حلاجی می كند و ازصافی یك ترس یا یك حرمت نگه داشتن موقت می گذراند. طمع كیسه ها می خوابد، دست ها نجیب می شوند و سربه راه. اما شام تاسوعا كه می شود، آقا را تنها می گذاریم.تا سال دیگرعاشورا آقا را تنها می گذاریم. از فردا صبح دنیا همان دنیاست.یادمان می رود كه حسین برای چه رفته است.حسینی كه نه جنگ طلب بود و نه شهرت می خواست.حسینی كه از نطفه صلح بود وحماسه، هیچ لازم نداشت خودش را به كسی ثابت كند، نیازی هم به ماندن درصفحه هایمحقرتاریخ نداشت... كوفی شدن سخت نیست.كوفه نزدیك جغرافیای ما می شود.آن قدرروان كهپیش می آید و نمی فهمیم، كه تنمان به حجم حضورش می خورد و احساسش نمی كنیم.بی كهدرشناسنامه هایمان دست ببرد، نا مسلمانمان می كند، بی كه داغ مهرازپیشانی مان بردارد، خنجربه دستمان می دهد، تا آقا دوباره ازهم دین، هم قبله، هم كتابش خنجربخورد. مسیح را مسیحیان به صلیب نكشیدند، چگونه است كه مسلمانان، امام خود را سربریدند؟* "مردم كوفه، مردم خیانتكاركوفه!هرگزدیده هاتان ازاشك تهی مباد! نه پیمان شما را ارجی ست و نه سوگندتان را اعتباری.جزلاف، جزخودستایی، جزمانند كنیزكان درعیان تملق گفتن ودرنهان با دشمنان ساختن چه دارید؟"*